آسمونی
 

روی من با توست

 

نگاهم را می شنوی

 

در چشمانم

 

تو خاکستر میبینی

 

امامن آتشم!

 

سوزان و برافروخته

 

از زجر روزگار

 

وشاید

 

آتشی که تو بر جانم

 

به یادگار گذارده ای.

 

و اکنون

 

چشمان خود را بسته ای

 

از ترس سوختن از آتشم

 

آتشی که از تمام وجودم زبانه می کشد...

 

نترس !

 

آنکه می سوزد

 

تنها خود را می سوزاند

 

 تا خاکستر شود

.

درست همانی که تو می خواهی .

 

چشم انتظار باش

 

به زودی در آغوش باد

 

خاکسترم را

 

خواهی نگریست.

?نوشته:جمال | در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ | پيام هاي ديگران ()