آسمونی
 

زمان مي گذرد


ولی من نمی گذرم


جهان به جلو ميرود


ومن به عقب بر ميگردم


از هم دور شده ايم


فقط مرگ دوباره مارا


به يکديگر پيوند خواهدداد


مردن را آرزو می کنم


چون ناتوان هستم


چشمم درونم رانمی بيند


ورق می خورد برگ روزها


و هريک از آنها


يادآور خاطراتيست


که امروز در ذهنم رسوب کرده
اند

?نوشته:جمال | در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ | پيام هاي ديگران ()