آسمونی
 

مي خواهم بغض هايم را


در کلمات خفه کنم


دلم مدتهای مديديست


دردريايی ازاندوه

 
غرق است.


گوشهايم پر از سيلی امواج


وچشمانم


مدتهاست که طوفانيست


دريايی شده


پر از باران


وخرواری از سنگريزه ها


درشت و ريز


که شيشه دلم را نشانه رفته است


ومن !


مانده ام.


تک و تنها!


در کنارساحلی پر از غروب


چون نقطه در انتهای خط!

?نوشته:جمال | در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ | پيام هاي ديگران ()