آسمونی
 

نگاهم كلامش را آغاز مي كند

از راه دور

با فرياد بي صدايش

مي ترسم،

سردي وجودش را احساس ميكنم

كنار پنجره

گلدان هميشه بهارم

افسرده شده

صورتش را گرد زردي پوشانده

نسيم سراسيمه از راه ميرسد،

خودش رابه شيشه مي كوبد

افسوس!…

همه چيز در هم شكسته است

رنجيده است از زمانه

آن را به حال خودش بگذاريد

دوست دارد

در افقهاي هميشه يِ تنهاييش

به خوابي عميق فرو رود

?نوشته:جمال | در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥ | پيام هاي ديگران ()