آسمونی
 

به نام خدایی که در این نزدیکی است  ،

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

 

در شب تردید من ، برگ نگاه ! می روی با موج خاموشی کجا ؟

ریشه ام از هوشیاری خورده آب : من کجا ، خاک فراموشی کجا ؟

دور بود از سبزه زار رنگها ... زورق بستر فراز موج خواب .

پرتوئی آئینه را لبریز کرد : طرح من آلوده شد با آفتاب .

اندهی خم شد فراز شط نور : چشم من در آب می بیند مرا .

در نسیم لغزشی رفتن به راه ، نقش پای من از یاد برد .

سرگذشت من به لب ها ره نیافت : ریگ باد آورده ای را باد برد

 

?نوشته:جمال | در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥ | پيام هاي ديگران ()