آسمونی
 
 
گریه کردم!
 
سراسیمه دویدم
 
اما چه زود
 
از سر دیوار بلند حیاتم
 
بیصداپرواز کردی
 
ومرا در حیاط خلوت رویاهیم تنها گذاشتی
 
اکنون من ماندم و پنجرهای رو به دیوار
 
که نا باورانه
 
به بلندای آسمان چشم دوخته ام
 
ودر میان وسعت بی انتهایش معجزه را می جویم
 
معجزهای که مرا تا بینهایت تنهاییهایم همراهی کند
 
معجزه ای که نشانیت را در بینهایت شب راهنما باشد
 
معجزهای که مرا در غربت نگاهی بدرقه کند
 
وسنگینی کوله بار فراقم را سبکبالانه همراهی کند
 
معجزه ای که مرا برروی دیواربلند خانه ای بنشاند
 
که پنجره نیمه بازش را دورادور نظاره گر باشم
 
میدانم ...
 
ستاره ام راروزی
 
به نشانی آفتاب خواهم یافت....
 
کاش ميدانستی پرنده دلم را
 
هرگز قفسی نبود
 
کاش ميدانستي در دنياي من
 
 قلبي بود به وسعت آسمان
 
 براي پريدن ...
 
?نوشته:جمال | در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ | پيام هاي ديگران ()