آسمونی
 

خيال کردم يه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم يه هم زبونه

نگفته بود پی يه عشق ديگه است

تا تحقير بشمو دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوباره است

برای دل بريدن به فکر چاره است

نگفت به فکرتحقير نگاهام

شکستن غروری پاره پاره است

حالا به مرگ من راضی نمی شه

می خوادجون بکنم واسش هميشه

به اون ظالم بگين نفرين اين دل

تا زنده ام به راه زندگيشه

درسته که بی کس و کارم

ولی واسه خودم خدايی دارم

برای ديدن روز عذابت

دارم ثانيه ها رو می شمارم

 

?نوشته:جمال | در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥ | پيام هاي ديگران ()