آسمونی
 

میون یه دشت لخت،زیر خورشید کویر

مونده یه مرداب پیر،توی دست خاک اسیر

 

منم اون مرداب پیر، از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

 

من همونم که یه روز،می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

 

آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم

شبُ آتیش بزنم، تا به فردا برسم

 

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر

 

چشم من،به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت، سر راه یه چاله کند

 

توی چاله افتادم، خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید، اونم سرگرونی کرد

 

حالا یه مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

 

خورشید از اون بالاها، زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن! زندگیم شده همین

 

با چشام مردنمُ دارم اینجا می بینم

سرنوشتم همینه! من اسیر زمینم

 

هیچی باقی نیست ازم! لحظه های آخره

خاک تشنه همینم، داره همراش می بره!

 

خشک می شم تموم میشم! فردا که خورشید میاد

شن جامُ پر می کنه! که میاره دست باد..

?نوشته:جمال | در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥ | پيام هاي ديگران ()