آسمونی
 

برگ از درخت خسته می شود! پاييز بهانه است...

 

با تو چه بيگانه ام! بيگانه

بيدلم ؛ زنجيری و ديوانه

 

آباد بودم از عشق سالها

و تو رفتي؛ مانده ام ويرانه

 

تا تو گشتی شمع من همه عمر

گشتم به دورت هم چو پروانه

 

تب دارد نسيم هم از غمم

دلگير است در و ديوار خانه

 

چه برگه ها که نوشتم از تو

هزار غزل؛ نثر؛ ترانه

 

فرياد زدم من بيزرام

از بهار و نشانه ريحانه

 

گدايی نمی کنم عشق را

از عابر بی رحم زمانه!

?نوشته:جمال | در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥ | پيام هاي ديگران ()