آسمونی
 

شوكران درد نوشيدم، دواآموختم

غوطه در افتادگي خوردم، شنا آموختم

 

شهريان را خون انديشه به جوش آورده است

آنچه من در سنگلاخ كوهها آموختم

 

سنگ خارا ، آب رودا، پشته اي از خاك ها

بي تنش ، بي معركه ، بي ادعا آموختم

 

زير نور خسته ي  ماه دركنجي خموش

روشني را فتح كردم ،  روشنا آموختم

 

سادگي را صوفيان صاف يادم داده اند

از مشايخ نيز ، يك چندي ريا آموختم

 

در به روي هر كه بستم ، چشم هايم باز شد

با سحر آميختم ، صدق و صفا آموختم

 

پشت دريا ها چه شهري بودو پشت كوه ها؟

عافيت را وا نهادم ، ماجرا آموختم

 

هر كه خواهد گوبيا و هرچه مي خواهد گو بگو

از غريب آموختم ، از آشنا آموختم

 

تا كسي سر در نيارد از طريق و طاقتم

كنج تنهائي خزيدم ، بي صدا آموختم

 

در جواني پشتم از بار امانت ها شكست

  در جواني ، راه رفتن با عصا آموختم

 

با پريشاني عجين اما همان مجموع و جمع

در گرفتاري اسير _ اما رها آموختم

 

ارث بردم از پدر تنهائي و تبعيد را

روزها را توامان با سوز ها آموختم

 

قوم و خويشانم رها كردند ، حق بازم گرفت

از برادر ها ، جفاديدم ، وفا آموختم

 

پرورشگاه من آغوش غريبئ بوده است

خويش را از خان و مان خود ، جدا آموختم

 

درد رفتن داشتم ، درد رهايئ ، درد درد

زندگي را در دهان اژدها آموختم

 

زندگي درس بقا را كاملا يادم نداد 

مُردم و آن مابقي را از فنا  آموختم

 

تك و تنها ماندم وبا من كسي  جز حق نماند 

انزوا در انزوا در انزوا آموختم

 

درس تجريد و تحرير اول و آخر نداشت 

 ابتدا آموختم من ، انتها آموختم

 

تا زيانه خوردم از شب ، روشنائي جرم بود!    

 دوستان كردن نفرينم ، چرا  آموختم ؟!

 

هم به دوزخ سر كشيدم ، هم به گلگشت بهشت  

هم روا آموختم ، هم نا روا آموختم

 

مثل من در من كسي ، از من ولي بسيار دور    

گم شدم ، چيزي از اين همسايه تا آموختم

 

تا ببينم اين من مثل من  مرموز را   

شاعرانه ، هم بهانه هم بها آموختم

 

پشت در پشتم نه ترنم گوي و شاعر بوده اند  

شعر گفتن را پشت ميز ها آموختم

 

با تو بودم ، با تو اي صنم باغ شهود

هر كجا انديشه كردن ، هر كجا آموختم

 

با تو بودم با تو اي قطب مدار دوستي 

گر نهان آموختم يا بر ملا آموختم

 

بي تو گر افروختم شمعي ، هوس خاموش كرد 

 بي تو گر آموختم چيزي هوا آموختم

 

من شريعت را در اين آئينه ايوان ديده ام     

من طريقت را در اين  عصمت سرا آموختم

 

ياد باد آن روزهاي  باران و باد  

آن حكايت ها ، كه در كنج خفا آموختم

 

معذرت مي خواهم ، اين تو گفتن ، از بي حرمتي است   

از شما آموختم من ، از شما آموختم

 

از شما _ من _ اي شما سرشار از شادي و شور    

از شما _ من _ اي شما مشكل گشا  آموختم

 

از شما _ دور من ، اي مهربان افتاده ام   

من خطا دور از شما _ ها _ من خطا آموختم

 

?نوشته:جمال | در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥ | پيام هاي ديگران ()