من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای قلب دور اندیش را 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم 

می روم از رفتنم شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گر تو تنهاتر از من می شوی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی این برخورد سرد را

/ 1 نظر / 5 بازدید

زندگی شهد گل است.زنبور زمان می مکدش, ان چه می ماند عسل خاطره هاست.[گل]