برف می بارد

از ان سقف نهان

جاده ای سرشار و تهی

مسافر سبز زمان

گم کرده راه

با عبوری سرد

می تازد باد

دیده اش سرخ ز اشک

وصدایش چون درد

کوله اش سخت و سبک

با تنی خسته و اندوهی درشت

ناگهان می بازد

رنگ رخسار به ان

و ندایی از دور

می کند چهره عیان

که از این بیشه سرد

می توان پرواز کرد.

/ 0 نظر / 5 بازدید