در دور دستها کسی رامی شناسم که قلبی به وسعت دریا دارد،

چشمهایش امتدادی ازغمگین ترین غروب خورشید زندگیشه،

تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی بهاری است،

دستهایش به اندازه ی تمام کهکشانها جای دارد و قدمهایش در ابتدای زندگیست .

او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم نگاههایی مملو از یاس محبت .

او را که وجودش سرشار از آبی بیکران است،

او را که همراه نسیم صبا می وزد، آری او را می شناسم .

در دور دستهاست ولی دور دستی که همین نزدیکیهاست،

خانه اش پر از سادگی و صفا، کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم،

او نیمه پنهان و روح گمشده ی من است، آسمان خانه اش همیشه آبی باد

/ 0 نظر / 4 بازدید