یاد آن روز به خیر که زمین

 


آنقدر پاک بود از قدم انسانها

 


که هیچ پبامبری را به خود نمیپذیرفت

 


و دلها آنچنان سرشار

 


که چشمها فقط

 


برای شادی به اشک مینشست

 


لبها محراب بوسه عشق بود

 


نه ترک خشکیده یک دیوار

 


و من

 


فرشته کوچکی بودم در بهشت

 


فارغ از مرز و جدا از سرنوشت

 


و نه حتی

 


هیچ معبدی

 


که مرا از خدایم جدا کند

 


خوابهایم همه از جنس گل یاس

 


و تمام وجودم احساس

 


روزگاریست دلم

 


هوسش را دارد

 


من غریبم اینجا

 


همه را میبخشم به شما

 


دلخوشم من به همین گلبرگی

 


که فقط زنده کند یاد تورا

 


یاد چشمان تورا

 


یاد چشمان تورا

/ 0 نظر / 2 بازدید