از درخت شاخه در آفاق ابر 

برگ های ترد باران ریخته! 

بوی لطف بیشه زاران بهشت

 با هوای صبحدم آمیخته!

  

سیم هر ساز از ثریا تا زمین

 خیزد از هر پرده آوازی حزین

  

هر که با آواز این ساز آشنا

 می کند در جویبار جان شنا!

 

 

دلربای آب شاد و شرمناک

 

عشق بازی می کند با جان خاک!

 

خاک خشک تشنه دریا پرست

 

زیر بازی های باران مست مست!

 

 

می شکافد دانه می بالد درخت

 می درخشد غنچه همچون روی بخت! 

باغ ها  سرشار از لبخندشان 

دشت ها سرسبز از پیوندشان 

چشمه و باغ و چمن فرزندشان

  

با تب تنهایی  جانکاه خویش 

زیر باران می سپارم راه خویش

 شرمسار از مهربانی های او

 می روم همراه باران کو به کو 

چیست این باران که دلخواه من است؟ 

زیر چتر او روانم روشن است

 

چشم دل وا می کنم

 

قصه ی یک قطره ی باران را تماشا می کنم:

/ 0 نظر / 5 بازدید