چیزی در درون من شکسته می شود

و حسی غریب در رگهایم جان می گیرد
لختی بر وجودم نشسته
نمی دانم قرار است بهار بشود من نو بشوم تازه به تازه ثانیه به ثانیه
اما نمی دانم چرا پاییز به جانم نشسته
خستگی بی انتها
تنهایی دلتنگی بی حالی بی حوصلگی
گویی کسی امید را از من دزدیده است
چه شد آن همه آواز که می خواستم با آنها گوش فلک را کر کنم
چه شده آن همه شعر که می خواستم فریادشان کنم
کجا رفتند
اما با همه این غمها که به جانم نشسته باز سلام می کنم
به آغاز فصل نو به تغییر به نو شدنی دوباره به تازه شدن و به تجربه ای جدید
سلام بر آغاز
حتی اگر این نو شدن غم باشد
/ 0 نظر / 5 بازدید